اصغر حدیدی هستم.
از وقتی که یاد میدهم پدر و مادرم چون مرغ آمین بودند و ما ساکن باغ آرزوها در «یحیی آباد از توابع سعادت آباد»! با آرزوهایم همزادم و با رنج هایم هم سن و سال! نطفه مرا به دشواری ریختهاند و در عذاب زائیده شدم و نافم را به زحمت بریدند! به همین خاطر گرفتاریها رهایم نمیکنند، ولی من از همه دشواریهایم سخت ترم و توی این تند باد سختی ها همیشه کلاه آرزوها را دودستی سفت چسبیدهام تا باد آمال مرا با خود نبرد و چشم امیدم به مرغ آمین است!



